شناخت کودک درون
کودک درون بخشی از وجود انسان است که دوست دارد مثل یک کودک سرزنده وشاد وبا هیجان کودکی کند؛ کودک درون انسان است که ما را وا میدارد از خودمان خلاقیت داشته باشیم، شعر بگوییم، شوخی کنیم، در هپروت تخیلاتمان به سر ببریم و بچه بازی در بیاوریم. کودک درون ماست که قهر میکند، ناز میکشد و یهویی بهانه کوه و دشت میگیرد.
کودک درون ۲ نوع است:
کودکسازگار و کودک طبیعی.
کسانی که میگویند کودک درونت را دریاب، منظور آنها از این حرف کودک طبیعی درون است.
واما کودک سازگار که اصلا چیز خوبی نیست چون که کاملا تحت تاثیر والد است؛ یعنی نوعی از کودکیکردن که والدین و یا دیگران دوست دارند و کاملا تحت سلطه است. کودک طبیعی کاملا شاد و سرحال و بشاش است و اگر هم پرخاشگری میکند، بههرحال خودش است اما کودک سازگار فقط دارد دیکته والدین خودش و جانشینان والدیناش یا دیگران را در اجتماع ( از معلم گرفته تا همسر) اجرا میکند و فقط هدفش قابل قبول بودن برای دیگران است.
بالغ درون
بالغ درون، بخش عاقل شخصیت ماست؛ یعنی بخشی که تصمیمهای منطقی و عاقلانه میگیرد، اطلاعات را پردازش میکند، با دیگران محترمانه وخوب رفتار میکند و کلا واقع گراست. ما اوقاتی که داریم درست یک بحث منطقی را با دیگران راه میاندازیم، به بخش بالغ درونمان راه دادهایم. آدمهایی که به منطقی بودن مشهور هستند، به بالغ درونشان خیلی راه میدهند.
والد درون
هرچه پیشداوری، تعصبات و باورهای خشک در فکر انسان است، به دلیل همین والد درونتان است. تمام باید و نبایدها و دستورالعملهای بیچون و چرای وجودتان ازطرف والددرون صادر میشود. والد درون هم در رابطه با خود آدم و هم در رابطه با دیگران ۲تا کار میتواند انجام دهد؛ اول این است که کنترل کند؛ یعنی اینکه به آدم سخت بگیرد، اذیت کند و گیر بدهد. اما والد دوم برعکس والد اول است؛ یعنی اینکه از تو و تصمیماتت حمایت کرده و تو را نوازش میکند.
والدین کسانی هستند که هر دو کار را هم زمان در زندگی واقعیمان درمورد ما انجام میدهند و برای همین اسمش والد درون است. آدمهایی که عزتنفس پایینی دارند و از خودشان هم بدشان میآید، به این والد کنترلکنندهشان خیلی راه دادهاند.
کودک، بالغ و والد در رابطههای اجتماعی انسان
در سادهترین شکل میتوان ۶ نوع رابطه اجتماعی داشته باشیم:
- کودک – کودک
زمانیکه دارید با دوستانتان آب بازی میکنید ، وقتی که شروع میکنید به تعریف جوک و اساماس خواندن برای همدیگه و وقتی با هم شوخیهای پاستوریزه می کنید، در واقع این رابطه ها از نوع یک رابطه کودک – کودک است که واردش میشوید.
- بالغ – کودک
این مورد زمانی اتفاق می افتد که یک طرف رابطه دارد با منطقاش حرف میزند و میخواهد تصمیمات منطقی بگیرد اما طرف مقابل هی میخواهد قضیه را عاطفی کند و با گریهکردن و لوسبازی و نازکشیدن، بازی را به نفع خودش تمام کند. مثلا تصور کنید که یک آقایی یک قضیه ای را برای زنش توضیح میدهد و از همسرش میخواهد که در این راه کمکش کند اما یکدفعه همسرش شروع به گریه کردن میکند و میگوید که تو اصلا به فکر من نیستی و به من توجه نمیکنی و الی آخر.
- بالغ – بالغ
در این رابطه هر دو طرف با هم منطقی هستند و همه چیز مطابق منطق پیش میرود و عاطفه دخالتی در رابطه هر دو طرف ندارد. مثلا وقتی که ما با استادمان در مورد یک مفهوم آماری حرف میزنیم ، احتمال دارد این بازی را راه انداخته باشیم.
- والد – کودک
امان از وقتی که یک نفر یک بخش از شخصیتاش و دیگری یک بخش دیگر را نشان میدهد وبخشهای مشابه شخصیتشان نباشد. که در این صورت در رابطه والد- کودک، یک طرف رابطه، نقش پدر و مادر را بازی میکند و نفر دیگر میرود در لاک کودکیاش. در بدترین حالتش (و متاسفانه رایجتریناش) والد جنبه سختگیرش را میآورد وسط و هی امر و نهی میکند و کودک بخش سازگارش را و هی میگوید «چشم، چشم، شما درست میفرمایید».
ولی رابطه والد- کودک همیشه هم تا این حد وحشتناک نیست؛ کافی است که والد جنبه حمایتگرش را وارد کند و «کودک» طرف مقابل، خودش را لوس کند. در این حالت چیزی شکل میگیرد به اسم«نوازش» که همه آدمها به نوازشکردن و نوازششدن احتیاج دارند.
- بالغ – والد
در این رابطه یعنی وقتی یک طرف دارد با منطق رفتار میکند یا حرف میزند اما طرف مقابل شروع میکند به انتقادهای سختگیرانه، خندیدن و مسخرهکردن. مثلا تصور کنید یک نفر دارد سخنرانی میکند که یک دفعه یک نفر از وسط جمع شروع میکند به بلند بلند خندیدن و انتقادکردن و مسخرهکردن سخنران .
- والد – والد
در رابطه والد- والد هر دو طرف میخواهند ژست یک بزرگسال که همه چیز می فهمند ومی دانند را بگیریند. اگر والد حمایت کنندهمان وسط باشد، مثالش میشود حرف زدن درمورد آب و هوا و تایید همدیگر و گفتن «به به! به به!» به هم. اما اگر والد کنترلکننده بیاید وسط؛ آن وقت است که دعوا شروع میشود و هرکس میخواهد حرفهای خودش را به کرسی بنشاند. همه میروند در نقش پدر و مادر سختگیر گذشته.
تحلیلگران رفتار متقابل میگویند: «هرکس در واقع سه نفر است». منظور تحلیلگران رفتار متقابل، این است که مردم به سه شیوه میتوانند عمل کنند، به شیوه والد، به شیوه بالغ و به شیوه کودک. این سه شیوه رفتار ساختار رفتاری فرد را تشکیل میدهند.
والد: مجموعهای از عقاید ضبط شده و پیشداوریهاست. کسی که در حالت والد به سر میبرد. مثل پدر و مادرش یا اطرافیانش مسائل را میبیند و مثل آنها احساس و رفتار میکند.
بالغ: کامپیوتر انسان است و بر مبنای اطلاعاتی که در خود اندوخته است، عمل میکند و طبق برنامه منطقی خویش، محاسبات را انجام میدهد. بالغ، عاری از هیجان است و کاملاً منطقی است
کودک: وقتی در این حالت کودک هستیم، علاوه بر اینکه بچگانه رفتار میکنیم بلکه واقعاً بچه میشویم. در این حالت درست مثل بچهها رفتار میکنیم و دنیا را مثل بچهها میبینیم و به دنیا مثل کودکان واکنش نشان میدهیم. در این حالت بچه ی سه، پنج یا هشت سالهای میشویم که فقط عضلات و استخوانهایش بزرگ شدهاند و قد کشیدایم.
وقتی کودک درون ما متنفر، عاشق، بازیگوش و خودانگیخته است، به آن کودک طبیعی میگویند. اما وقتی که متفکر و خلاق و خیالپرداز است، به او کودک شهودگرا میگویند. وقتی هم که کودک درون ترسو، گناهکار یا خجول است، به او کودک سر به راه یا قورباغه میگویند.
هر سه حالت جنبه های شخصیت انسان لازم وضروری است.اما کودک، آن بخش از شخصیت است که واپس زدن و خفه کردن آن نه تنها نشاط و شادابی را از فرد میگیرد، بلکه فرد را در معرض انواع اختلالات جسمانی و روان پزشکی قرار میدهد.
روشهایی که میتوان به کمک آن، کودک درون خود را زنـــده و ســرحال نگه داشت:
کودک درون، کودک خردسالی است، در درون انسان که تمایل دارد مراقبت شود، تغذیه شود و دوست داشته شود. این کودک خردسال که از دوران کودکی با انسان است، هنوز هم به عنوان یک کودک در درون شما باقی مانده است.
کودک شیطان درون شما رام و کنترل شده است. او مجموعهای از هیجانات و احساساتی است که شما در درونتان دارید و آنها را کنترل میکنید. همه این هیجانات و احساسات خوشایند و ناخوشایند، کودک درون شما را تشکیل میدهند.
کودک خلاق، احساساتی، هنری و خیال پرور درونتان که در طول زمان توسط شما و محیط شکل گرفته، و کنترل شده است، همچنان به حالت اولیه خود که کودکی سرشار از انرژی، هیجان و شیطنت است وجود دارد و نیازمند آزاد شدن است. وقتی کودک درونتان مورد بیتوجهی، غفلت و بدرفتاری قرار میگیرد، وقتی از ارضای خواستههایش جلوگیری میشود، وقتی صدمه میبیند، وقتی خود را در لایهای از نقاب میپوشاند و از دید دیگران مخفی میسازد، وقتی وجود او را انکار میکنید و نادیده میگیرید (احساسات خود را انکار میکنید و نادیده میگیرید)، این کودک خردسال جایی در زیر سطح روان شما پنهان میشود و با این کار احساسات نگرانی، اضطراب، ترس و افسردگی را در شما ایجاد میکند.
گرچه ممکن است آن را فراموش کرده باشید و نسبت به وی بیتوجه باشید، ولی او در درونتان حضور دارد و بیتوجهی و کم محلی شما را با لجبازی پاسخ میدهد. اگر به او توجه کنید و با او مهربان باشید، میداند چگونه شما را سرگرم کند، چگونه از زندگی لذت ببرد و چگونه بازی کند. اگر او را دنبال کنید، میتواند به شما کمک کند تا از خستگی روانی در زندگی پیشگیری و استرس را در زندگیتان کنترل کنید.
اگر توجه و مراقبت لازم ازکودک درون به عمل آید، میتواند دوست واقعیتان باشد و مانند یک بزرگسال در کنارتان قرار گیرد. خشکی و جدیت بیش از اندازه را از انسان دور کند انسانی لطیف جای آن را بگیرد ، به انسان کمک کند تا بر ترسهایش غلبه کند، انسانی انعطافپذیر باشد و تغییرات لازم را در زندگی ایجاد کنید. کوچولوی درون شما نیازمند مراقبت، حمایت، تأیید و شفاست و شما برای این کار به ابزار زیادی احتیاج دارید.




